تبليغاتX
جادوی فکر بزرگ
جادوی فکر بزرگ

گوناکون
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



 
دایره های زندگیت را مشخص کن تا...........
 

افلاطون گفته روح دایره است

و من دایره های روحم را کشف کردم!

پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مركز این دایره ها قرار دادم

  در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند

و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود

نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم

  گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند

... به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند 

  نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد

و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود

حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی... 

 در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول

ممکن است باعث شود راهت را گم کنی

یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند  ازدست بدهی 

  گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی

به همین دلیل بسیار مهم است

که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند 

حتی گاهی بیشتر از آنچه که

خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی 

  در مواجه با افراد از خودت بپرس

این فرد چه حسی در من ایجاد می کند...

در کنار او می توانم خودم باشم؟ 

با او می توانم رو راست باشم؟

می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟

در کنار او احساس راحتی می کنم؟

وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟

و وقتی می رود چه حالی می شوم؟ 

وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟

آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟

  فلسفه وجود این 5 دایره،  شناخت است، نه پیش داوری 

پس با خودت روراست باش

با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن

و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد

هر روز زمانی را می گذرانی

باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی 

  در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری

حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی

ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود 

از خودت بپرس

در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟

آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند

با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی... 

ارزشهای مشترک با آنها داری

و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی 

دوستان و همراهانی خارق العاده! 

  دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند

 مربیان اموزگاران  شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند 

بیرون رفتن و خندیدن...

چیزی به تو اضافه نمی کنند

ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

  دایره سوم همکاران و اقوامند

و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند

و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی

هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی

و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند

افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر

  دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!

آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند

افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند

حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی

افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند...

در کنار آنها نمی توانی راحت باشی

و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی

  دایره آخر جای دورترین افراد است

جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،

کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند

و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی

  خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی

اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند

مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند

نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی...

  شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن

  وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی

وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی

وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!

وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:

برگردیم بخوابیم و رویا ببینيم

یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم


توسط dr-m



دانه ای که سپیدار بود..........
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و هنوز همان دانه ی کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید، اما نمی دانست چگونه؟! گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت، گاهی خودش را روی زمین روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید!" اما هیچ کس جز پرندگانی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، به او توجهی نمی کرد. دانه خسته بود از این زندگی، از این همه گم بودن و کوچکی! یک روز رو به خدا کرد و گفت: "نه، این رسمش نیست.من به چشم هیچ کس نمی آیم. ای کاش کمی بزرگتر مرا می آفریدی!" خدا گفت: "اما عزیز کوچکم، تو بزرگی! بزرگتر از آنچه فکر می کنی. حیف که هیچ گاه به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی! رشد ماجرایی است که تو از خود دریغ کردی. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی دیده نمی شوی، خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی!" دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. سال ها بعد دانه ی کوچک سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می آمد...!



توسط dr-m



میان بیگانگی یگانگی و هزار خانه است . آنکس که غریبه نیست شاید دوستت هم نباشد!

کسانی هستند که ما به آنها سلام میگوییم و آنها هم ،

با ما گرد یک میز می نشینند ،چای می خورند  و می گویند و می خندند .((شما)) را به (( تو)) و تو را به هیچ بدل می کنند.

می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند.

می نشینند تا بنای تو   فرو ریزد   .

تو در گرداب می چرخی و آنان می خندند و فریاد میزنند : من ! من ! من !

دست و پا می زنی ...  

می روند ، تو را نگین میکنند در حلقه ی گذشته هاشان .در میان حصار گذشت ها و اندرز ها خاکسترت می کنند.

از دادرسی ها بیزارت می کنند.

  .من در قلب یک انتظار خواهم  پوسید .

نمی دانم باز هم کسی خواهد بود که بی دلیل شریک خنده هایم باشد؟!!!

(نادر ابراهیمی )


توسط dr-m



روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید.پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورزازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاهبردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان... بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد
او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت ..و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد..تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟
چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند

تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید.
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.

۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود داره.

۲ـ این حقیقت داره که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم

توسط dr-m



من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند (دکتر شریعتی )

توسط dr-m



داستان بیسکوییت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

یادش رفته بود که

بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد.

 


توسط dr-m



چه چیزهایی را داریم از دست می دهیم؟
 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟


توسط dr-m



قانون خلاء
 

اگر در زندگی تان طالب موهبتی عظیم هستید بی درنگ خلاء بیافرینید تا بتوانید موهبت دلخواهتان را دریافت کنید.

به عبارت دیگر خود را از شر آنچه نمی خواهیدخلاص کنید تا برای انچه می خواهید جا باز کنید،

اگر در گنجه ی لباس شما لباس هایی هست که دیگر مناسب خود نمی بینید،

اگر در خانه یا محل کارتان لوازمی دارید که دیگر از آنها استفاده نمی کنید،

اگر میان دوستان وآشنایان افرادی را می یابید که دیگر معاشرت با آنها را برای خود مناسب نمی یابید،

همه را از زندگی تان بیرون برانید،

و ایمان داشته باشید،

هر گاه  شهامت ایجاد خلاء را داشته باشید جوهر کائنا ت برای پر کردن جای خالی می شتابد!


توسط dr-m



شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: 
- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
 -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالي گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده،  رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم  مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني


توسط dr-m



یادم باشد که یادم بماند
یادم باشد که :

 زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است

 یادم  باشد که : 

 دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران  تعریف کنم !.

یادم باشد که : 

 آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادم باشد که :  

لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم

یادم باشد که : 

 سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند

یادم باشد که : 

 خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

یادم باشد که : 

همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است

یادم باشد که :

به جستجوى راه باشم ، نه همراه


توسط dr-m



گاهی باید نشنید ..............
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع  او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

توسط dr-m



دوستی با.............
دوستي با مردم دانا چو زرين كوزه ايست

 نشكند ، چون بشكند نتوان به دور انداختش

دوستي با مردم نادان سفالين كوزه ايست

 بشكند ، چون نشكند بايد به دور انداختش


توسط dr-m



متني از كتاب "يك عاشقانه آرام" اثر نادر ابراهيمي

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند....

توسط dr-m



از اجیل سفره عید چند پسته لال مانده است.

انها که لب گشودند خورده شدند.

انها که لال ماندند می شکنند .

 دندان ساز راست می گفت:

پسته لال سکوتش دندان شکن است

(حسین پناهی)



توسط dr-m



سیب

حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ...

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم ...

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم :

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت .

 

 جواب زیبای فروغ به حمید مصدق :

من به تو خندیدم چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید 

و نمی دانستی ...

باغبان باغچه  همسایه ی پدر پیر من است

من به تو خندیدم 

تا که با خنده ی تو پاسخ عشق تورا 

خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من 

و...

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک 

دل من گفت : برو 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را...

ومن رفتم و اکنون سالهاست 

که در ذهن من آرام آرام ...

حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم:

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما 

سیب نداشت . 

 

از نگاه سیب

 

دخترک خندید و...

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای  روی خاک

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

"
او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

"
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست من پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ... !

 


توسط dr-m



همیشه باید مراقب سه چیز باشیم :

وقتی تنها هستیم مراقب افکار خود، وقتی با خانواده هستیم مراقب اخلاق خود و زمانی که در جامعه هستیم مراقب زبان خود.((مادام داستال))

 


توسط dr-m



آنکه نمی تواند از خواب خویش برای فراگیری دانش و آگاهی کم کند توانایی برتری و بزرگی ندارد .     ا اُرد بزرگ)

توسط dr-m



حسین من بر تو نمی گریم !


حسین! من نه برای مظلومیت تو که برای مظلومیت حق می گریم .


دلم از این نمی سوزد که چرا کس دیگری در عصر عاشورا به یاریت نیامد تا چند دقیقه ای بیشتر زنده بمانی .


آنچه دل مرا آتش می زند این است که چرا فریاد هل من ناصر ینصرنی حق ترین حق تاریخ بی جواب ماند .

حسین !نماز پر شور تو و یارانت در ظهر عاشورا گریه ندارد ، نماز آخر وقت و بی توجه من است که مرا گریه می اندازد .


حسین ! آخر بگو من که چندین سال است در لجنزار دنیا دست و پا می زنم ، آخر من که یک شب از بی خوابی بلند شدم و نماز شب خواندم و تا به حال چندین هزار بار به یادش افتادم و ذوق کردم ، چگونه بشنوم که زینب (س) پس از سخت ترین روز عالم در بیابانهای کربلا ، در غوغای کرب و بلا ، نیمه های شب را به نماز شب می ایستد !


من که لباسهای کهنه ام را در راه خدا می دهم و خوشحالم که چه کرده ام ، چگونه بشنوم که زینب وقتی پیکر خونین عزیزتر از جانش حسین را می بینید دست به آسمان می برد که " اللهم تقبل هذا القلیل " خدایا این قربانی کوچک را از ما قبول کن !


اگر زینب (س) انسان است ، من چگونه انسانیت خود را باور کنم ؟!.


حسین ! تو میدانی که بیشتر اشکی که در عزایت می ریزم بر پوچی و بیچارگی خودم است ، بیشترش بر بی تفاوتی است که بین دنیای حقیر و بسته ی خودم با گستره وسیع عالم وجود تک تک یارانت در نینوا می بینم .


حسین ! من از این به فریاد می آیم که اسلام ناب با ارزشی که خون کسانی چون تو خون بهایش شده است ، چگونه زیر دست و پای روزمرگی های ما له می شود ، یکسال تمام آنچه را که تو برایش قیام کردی نادیده می گیریم ، یک روز را بر کشته شدنت می گرییم .


نه حسین ! من بر تو نمی گریم ، کرامتی که تو با شهادت یافتی ، عزتی که زینب با اسیری به دست آورد ، تشنگی ای که عباس بر سیراب شدن ترجیح داد محتاج دلسوزی و گریه نیست ، ما باید بر خودمان گریه کنیم .


عزا ، عزای تو نیست ، عزای ماست ، ما محرم باید دردمندانه در سوگ خودمان ، در مرگ خودمان و ارزشهایمان گریه کنیم .

 

 


توسط dr-m



ترجیح می دهم به خاطر ان چه هستم منفور باشم تا به خاطر ان چه نیستم محبوب باشم

توسط dr-m



چه دشوار است .....................
چه دشوار است

انسان وار زیستن ، در سرزمین مترسک ها


آن جا که به نگاهی، به نام عشق


فریبت می دهند


و به دروغی، به نام محبت


دشنام ..!


توسط dr-m



ببین چه احساسی دارم وقتی ..............

خانمي مشغول درست كردن تخم مرغ براي صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسيمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، يه كم بيشتر كره توش بريز... واي خداي من، خيلي درست كردي ... حالا برش گردون ... زود باش.
بايد بيشتر كره بريزي ... واي خداي من از كجا بايد كره بيشتر بياريم؟؟ دارن مي‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هيچ وقت موقع غذا پختن به حرفهاي من گوش نمي‌كني ... هيچ وقت!! برشون گردون! زود باش! ديوونه شدي؟؟؟؟ عقلتو از دست دادي؟؟؟ يادت رفته بهشون نمك بزني. نمك بزن... نمك.....

خانم به او زل زده و ناگهان گفت: خداي بزرگ چه اتفاقي برات افتاده؟! فكر مي‌كني من بلد نيستم يه تخم مرغ ساده درست كنم؟
شوهر به آرامي گفت: فقط مي‌خواستم بدوني وقتي دارم رانندگي مي‌كنم، چه احساسي دارم


توسط dr-m



آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و
 
این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.

توسط dr-m



دوستی با بعضی ادم ها..................

دوستي با بعضي آدم ها مثل نوشيدن چاي کيسه ايست هول هولکي و دم دستي. اين دوستي ها براي رفع تکليف خوبند اما خستگي ات را رفع نمي کنند. اين چاي خوردن ها دل آدم را باز نمي کند خاطره نمي شود فقط از سر اجبار مي خوريشان که چاي خورده باشي به بعدش هم فکر نمي کني.

دوستي با بعضي آدمها مثل خوردن چاي خارجي است. پر از رنگ و بو. اين دوستي ها جان مي دهد براي مهمان بازي براي جوک هاي خنده دار تعريف کردن براي فرستادن اس ام اس هاي صد تا يک غاز. براي خاطره هاي دمِ دستي. اولش هم حس خوبي به تو مي دهند. اين چاي زود دم خارجي را مي ريزي در فنجان بزرگ. مي نشيني با شکلات فندقي مي خوري و فکر مي‌کني خوشبحال ترين آدم روي زميني. فقط نمي داني چرا باقي چاي که مانده در فنجان بعد از يکي دوساعت مي شود رنگ قير يک مايع سياه و بد بو که چنان به ديواره فنجان رنگ مي دهد که انگار در آن مرکب چين ريخته بودي نه چاي.


دوستي با بعضي آدم ها مثل نوشيدن چاي سر گل لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشي. بايد براي عطر و رنگش منتظر بماني بايد صبر کني. آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني. بايد آن را بريزي در يک استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کني. عطر ملايمش را احساس کني و آهسته و جرعه جرعه بنوشي اش تا با ان معنای ناب زندگی را درک کنی  


توسط dr-m



اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم



دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی

چتر آورده بودی

و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود



و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد


و

و

و

و

چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی

و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود

دو قدم از هم دورتر راه برویم

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو



دکتر علی شریعتی

توسط dr-m



بی خودی پرسه زدیم

                     صبحمان شب بشود ...

بی خودی حرص زدیم

                        سهم مان کم نشود ...

ما خدارا با خود سر دعوا بردیم

وقسم ها خوردیم

   ما به هم بد کردیم

        ما به هم بد گفتیم

             ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم

وچقدر حظ بردیم

     که زرنگی کردیم


                 ما که را گول زدیم؟؟؟؟؟

توسط dr-m



مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ،

تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم

یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .

مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای

مــا می کشن نـمی بـیـنیم ،

ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه

بــرامـون نـقـش بــازی

مـی کـنن. . . . . .


توسط dr-m



6 دقیقه وقت دارید:

 
این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز برای موفقیت شما فرستاده شده است و تا بحال 10 بار در سرتاسر جهان فرستاده شده است .
 
یک- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .
 
دو- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .
 
سه- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .
 
چهار- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .
 
پنج- وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
 
شش- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
 
هفت- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
 
هشت- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
 
نه- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .
 
ده- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
 
یازده- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
 
دوازده- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
 
سیزده- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟
 
چهارده- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .
 
پانزده- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد .
 
شانزده- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
 
هفده- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
 
هجده- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند.
 
نوزده- وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
 
بیست- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
 
بیست و یک- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

توسط dr-m



من نمی فهمم...................
 

یک دسته از آدم‌ها را نمی‌فهمم! آدم‌هایی که تا محبت نکنی محبت نمی‌کنند، تا دوستشان نداری دوستت نمی‌دارند، تا مهربانی نکنی مهربانی نمی‌کنند، تا سلام نکنی سلامت نمی‌کنند، تا تو سراغشان را نگیری سراغت را نمی‌گیرند و ... ! آدم‌های شرطی را می‌گویم. شرطی بودن به گمانم رگه‌هایش از منفعت‌طلبی نشأت می‌گیرد! از خودخواهی. به راستی چه می‌شد اگر کسی را به خاطر خودش دوست می‌داشتیم؟ به خاطر آن‌چه هست نه آن‌چه می‌خواهیم باشد. به خاطر خودش نه به خاطر خودخواهی‌مان. چه می‌شد اگر گاهی هم بی‌بهانه آدم‌ها را دوست می‌داشتیم و بی‌بهانه به آن‌ها لبخند می‌زدیم؟ این مورد به خصوص در روابط عاشقانه رنگ و بوی جدی‌تری دارد. گاهی لازم دارد او هی تلخی کند و تو هی مهربانی کنی.او هی بغض کند،هی بهانه بیاورد،اخم کند و تو هی لبخند بزنی.او هی غصه‌اش باشد و تو هی دلداری‌اش دهی.به گمانم عیار دوست‌داشتن آدم‌ها را می‌شود در برخورد آن‌ها با تلخی‌های خودت سنجید...


توسط dr-m



اگر نقاب ها را برداری چنین می شود ...................

 

 باز این منم که می نویسم....

سلام به تو ....

که اگر کمترین امیدی در قلم بر دست گرفتن هست آن امید تویی...

سلام به تو که حجم احساسم از آن توست.....

من امشب دلتنگ دلتنگم...آنقدر که در باورت نمی گنجد...آنقدر که در باور

هیچ کس نمی گنجد...

من امشب می خواهم با صدای بلند فکر کنم............ در حضور تو!

شنیدی میگن بهترین دوست تو کسی است که بتوانی با صدای بلند در حضورش فکر کنی؟!

وقتی ماه از آسمان دلم درست زمانی که دلتنگ می شوم کوچ می کند... و

ستاره ها دیگر کلبه ی قلبم را روشن نمی کنند مرا چه به امید طلوع خورشید!

 وقتی همه ی مهربانی ام گریه می شود و تمام دقایقم را پر می کند و

 من بارانی می شوم بی انکه هوای دلم بهاری شود...!!!

و وقتی پر می شوم از هوای دلتنگی تو نمی دانی چگونه غوغای درونم را تنها به

 خاطر تو پنهان می کنم

تا مبادا آزرده شوی...اما دریغ که نمی شود همه چیز را یک جا و یکباره بر زبان آورد....

دریغ از آنکه من بی تاب و عجولم و زمانه صبور......شاید گذر زمان به کمکم بیاید....

و صبورترم کند....

تو نمی دانی در پس سکوتی که خودم هم از آن خسته می شوم چقدر حرف ناگفته

 برای گفتن دارم....

اگر می خواهی مرا بشناسی نه به گفته هایم که به ناگفته هایم گوش بسپار...

آنزمان که سکوت فاصله می شود میان من و تو اگر دستانت را رها می کنم

نه آنکه هوای ماندنم نیست.......

باور کن آنزمان از همیشه به تو محتاج ترم....

اما درست همان زمان که دستانم یخ زده است دیگر توانم نیست

تا این دلتنگی را تاب آورم.........

در زمانی که دوستی تنها مجالی است تا بدان تنهایی هایمان را پر کنیم

بی آنکه خود را به حضور یکدیگربرای یکبار هم که شده بشناسیم....

دگر از من هیچ نمی ماند...

من می مانم و یک بغل دلتنگی ایی که نمی دانم با ان چه کنم...!

و دیگر رمقی نمی ماند نه در دلم نه در دستانم......

گاهی دورویی ها و فریبکاری های مردم را به حساب علاقه و محبت آنان می گذارم

با آنان تا سر حد یگانگی و صفا پیش می روم و از اینهمه تظاهر آنان قلبم فشرده می شود و

حس می کنم در میانشان چقدر غریبم...!!!

اما اگرسکوت می کنم دلیل دیگری دارم............

من هم می بینم...!!من هم می فهمم....!!

اما سکوت می کنم چرا که نه من از جنس شمشیرم و نه آنها در تن بی رگشان

خونی برای ریختن دارند..!! طفلکی ها.....!!

نفرین به آنان که اینگونه به اصرار عشق را در قلبشان به ریا آلوده می کنند...!!

نفرین به آنان که اینگونه مرا با خویش به جدال می اندازند که دیگر هیچ نمی دانم....

نمی دانم خداوند عشق را به من آموخت یا که می خواهد نفرت را به من بیاموزد....

می خواهد پرواز را به من بیاموزد یا سقوط را که اینگونه تا لبه پرتگاه

مرا به دنبال می کشاند....

من اشتباهم یا آنها....آنها راست می گویند یا من......

قلبم می شکند زمانی که می بینم از آنهمه فریادی که تنها به صرف دندان بر جگر گذاشتن

 سکوت می شود به نادانستن تعبیر می کنند....

اینجا برای ماندن دیر است و برای نرفتن دیر تر....

آرزوهایم همه در آغوش خدا آرمیده اند....

و این سکوت تلخ از هر گوشه ای به در و دیوارهای دلم چنگ می زند....

من با اینهمه نقاب بر صورت آدمهای اطرافم چه کنم...؟!

من هم اگر مثل آنها شوم درست می شود...؟!

نه.... اما من.........

دلم می گیرد از اینکه هر روز عده بیشتری از آدمهای خوب از آنها یاد می گیرند چگونه به

 خودشان دروغ بگویند....

چگونه مهربانی را در قلب شان منجمد کنند...

چگونه به اسارت شیطان در آیند...

چگونه خویش را در خویش خفه کنند و بمیرانند....

دوستی به تعبیر من آنست که بتوانی حضور کسی را در کنارت درک کنی بی آنکه

 لطمه ای به خود خودت...

به آنچه واقعا هستی بزند....!!

سخت نیست.....

اگر نقاب ها را برداری چنین می شود...!!!

امشب کسی در گوشم نجوا می کند:

آنزمان که شرم خیره شدن در چشمان کسی را داری در چشمانش زل بزن و با تمام

 وجودت به او لبخند بزن!

آنزمان که شرم در آغوش گرفتن کسی که دوستش داری به توحتی اجازه ی ایستادن در

 کنارش را نمی دهد

او را از خیالت بیرون بیاور و با تمام وجود در آغوشش بگیر و مهربانیت را به

 مهربانی اش پیوند بزن!

و باز چیزی شبیه یک طناب محکم به دورپاهایم به من مجال نمی دهد........

کسی در گوشم نجوا می کند:

به جای عهد شکنی سنت شکن باش تبر به دست بگیر و بتهای بی عاطفگی را بشکن....


توسط dr-m



دست دوستی
همه برایم دست تکان دادند اما کم بودند دستانی که تکانم دادند

دوست و دست بسیار است ولی دست دوست اندک..... 


توسط dr-m



ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت